تاریخ جنون
مجنون که به دیوانهگری شهرهی شهر است
در دشت جنون، همسفر عاقل ما بود!
<فرخی یزدی>
در نوشتههای شکسپیر و سروانتس، جنون در اوج و غایت جای دارد. افلیا، لیدی مکبث یا دنکیشوت، نه سایهای گذرا از بیخردی، بلکه تجسم یک وضعیت قطعی و برگشتناپذیرند. دیوانه در جهان آنها حقیقتی را آشکار میکند که عقلانیت عادی از دیدنش ناتوان است: مرگی درون زندگی، حقیقتی در دل بیمعنایی، و پیوندی گسستناپذیر میان جنون و مرگ. چرا در آستانه قرن هفدهم، جنون چنین حضوری بنیادین در تخیل ادبی و فلسفی مییابد؟
پاسخ را باید در تحولات جامعه جستوجو کرد. این دوران، زمان شکلگیری آن چیزی است که فوکو «جنبش بزرگ طرد» مینامد: رانده شدن کسانی که خارج از مدار عقلانیت و انضباط اجتماعی قرار داشتند. بیمارستان عمومی پاریس نماد این لحظه است. در آنجا دیوانگان در کنار ولگردان، روسپیان و قانونگریزان محبوس میشدند. جنون نه مرز روشنی با جرم داشت و نه با گناه؛ «دیگری»ای بود که باید در انبوهی از «دیگران» سرکوب شود. پس جنون بیش از آنکه موضوع پزشکی باشد، تصمیمی اجتماعی بود: جامعه به واسطهی برچسب «دیوانه»، کسی را از بدن جمعی بیرون میانداخت.
اینجاست که چراییِ جایگاه جنون در ادبیات روشن میشود. در همان لحظهای که جامعه میکوشد دیوانه را خاموش کند و در سکوت زندانها و تیمارستانها محبوس سازد، تئاتر و رمان صدای او را به صحنه میآورند. افلیا با آوازهای بیمعنایش، حقیقت پنهان را فریاد میزند؛ لیدی مکبث در هذیانهایش پرده از خشونت و گناه برمیدارد؛ و دنکیشوت، شوالیهی سرگشته، نشان میدهد که حتی عقلِ بازگشته نیز میتواند شکلی تازه از جنون باشد. ادبیات همان چیزی را آشکار میکند که جامعه میخواهد دفن کند: جنون بهمثابهی آینهی مضحک اما صادق عقلانیت.
بدینترتیب، جنون همواره دوچهره است: از یک سو، واقعیتی تراژیک و افشاگر در سطح ادبی و وجودی؛ و از سوی دیگر، سازوکاری اجتماعی برای مرزبندی عقلانیت و انضباط. فوکو نشان میدهد که تاریخ جنون، تاریخ یک بیماری نیست؛ تاریخ طرد است. جنون در همان لحظهای که خاموش میشود، رسواترین صدا را پیدا میکند؛ و در همان جایی که به بند کشیده میشود، حقیقت را دربارهی جامعهای آشکار میکند که برای حفظ عقلانیت خویش، همواره باید دیگریِ دیوانه را بسازد.
و در آخر این سوال پیش می آید اگر جنون همزاد عقلانیت است، پس جامعه بدون دیوانه چگونه میتواند خودش را بشناسد؟
برگرفته از کتاب تاریخ جنون فوکو